من تو را دوست دارم، اما فکر نمی‌کنم باید با هم باشیم

A-Man-Sitting-on-a-Bench-Ferdinand-Heilbuth

من تو را دوست دارم، اما فکر نمی‌کنم باید با هم باشیم

ما معمولاً تمایل داریم این‌گونه فرض کنیم که هر کسی به ما می‌گوید دوست‌مان دارد؛ اما همزمان اصرار دارد که نمی‌خواهد (یا نباید) با هم باشیم، در حال دروغ گفتن است. اگر عشق واقعی باشد، به‌طور قطع نباید تحت تأثیر هیچ مانعی، هرچقدر هم بزرگ قرار بگیرد. شما یا یک نفر را دوست دارید و تا آخرین لحظه برای بودن با او می‌جنگید، یا او را دوست ندارید و از او دور می‌شوید. هیچ دسته سومی وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ چرا که غیر از این باشد، نوعی فریب است. شما چه نظری دارید؟ بیایید با هم دو فلسفه معروف و متضاد عشق را بررسی کنیم.

دو دیدگاه و فلسفه متضاد در عشق

دیدگاه اول به ما می‌گوید که عشق واقعی باید با عمل و تعهد همراه باشد. در واقع، عشق به معنای واقعی کلمه نیازمند تلاش و فداکاری برای رابطه است و نمی‌تواند به سادگی تحت تأثیر شرایط یا نظرات دیگران قرار بگیرد. اگر کسی واقعاً ما را دوست داشته باشد، باید به ما و رابطه‌مان اهمیت بدهد و برای حفظ آن تلاش کند. در غیر این صورت این ادعا که عشق وجود دارد تنها یک توهم است و نمی‌تواند به عنوان یک حقیقت پذیرفته شود. درک این نکته که عشق واقعی باید با عمل و صداقت همراه باشد، می‌تواند به ما کمک کند تا روابط خود را بهتر مدیریت کنیم و از فریب‌های احتمالی دور بمانیم. عشق باید به ما قدرت بدهد تا با چالش‌ها روبرو شویم؛ نه اینکه ما را به سمت جدایی سوق دهد.

این دیدگاه می‌گوید اگر عشق صرفاً یک احساس درونی و منفعل باشد، شاید بتوان آن را بدون التزام به با هم بودن پذیرفت؛ اما عشق حقیقی فراتر از یک احساس گذرا است و با تعهد و تلاش برای با هم بودن و ساختن آینده‌ای مشترک معنا می‌شود. دوست داشتن بدون اراده برای تداوم و همراهی، بیشتر به یک دلبستگی شکننده یا ترس از مسئولیت‌پذیری شباهت دارد تا عشقی اصیل و پایدار. چنین طرز فکری عشق را به امری زودگذر و ناپایدار تقلیل می‌دهد که در آن، مسئولیت و تعهد جای خود را به نوعی راحت‌طلبی فردگرایانه می‌دهد؛ در حالی که عشق واقعی همواره با انتخاب، ایثار و همدلی همراه است.

پشت پرده این حقیقت غیرقابل‌انعطاف و غیرقابل‌انکار، ایدئولوژی رمانتیسمی نهفته است که اعتقاد دارد عشق واقعی هیچ ارتباطی با مسائل عملی ندارد. رمان‌نویس دی. اچ. لارنس این دیدگاه مطلق‌گرا را به خوبی به تصویر کشید؛ زمانی که وی نوشت: «یک مرد عاشق برای زنی که دوستش دارد، تمام عمرش را روی یک نیمکت پارک خواهد خوابید»؛ بنابراین اگر فرزندانی از یک رابطه دیگر وجود دارند، اگر پولی در بساط نیست، اگر یکی از طرفین در خارج از کشور زندگی می‌کند، اگر کسی دچار بیماری روانی است، اگر تفاوت‌های فرهنگی وجود دارند و اگر اهداف بلندمدت در تضاد هستند، همیشه راهی برای عبور وجود دارد.

فلسفه دوم؛ گاهی اوقات بهترین راه ابراز عشق، فاصله گرفتن است!

در سوی دیگر، فلسفه دیگری نیز وجود دارد که کمتر مورد احترام است و تعادلی بین احترام به احساسات و احترام برابر به ابعاد عملی زندگی برقرار می‌کند. این فلسفه می‌داند که هرچقدر هم که احساسات ما لطیف و همدلانه باشد، نمی‌تواند به‌طور کامل تأثیر طرد اجتماعی، گروه‌های دوستی متضاد، ارزش‌های متعارض، فاصله‌های مداوم، مراحل زندگی و اهداف بلندمدت ناهمگون و نگرانی‌های مداوم را کاهش داده یا محو کند.

اگر عشق را در نهایت بر اساس مراقبت و پرورش یک فرد دیگر تعریف کنیم، آیا باید همچنان رابطه‌ای را که شریک‌مان را در یک سلسله از رنج‌های قابل‌اجتناب و غیرضروری غرق می‌کند، با نام عشق بشناسیم؟ آیا ما به‌قدری مناسب هم هستیم که رنجی را که حضور ما برای یکدیگر به همراه دارد توجیه کنیم؟ البته همیشه افرادی وجود دارند که دروغ می‌گویند و فرارهای خود را به‌عنوان اعمال سخاوت‌آمیز جلوه می‌دهند؛ اما به همان اندازه نیز عاشقان واقعی وجود دارند که به آرامی خود را در قربانگاه‌های ناشناخته فدای دیگران می‌کنند. این عمل که یک فرد تمام تلاش خود را برای بودن در کنار کسی به‌کار می‌گیرد، بسیار شایسته و همچنین بسیار تأثیرگذار است. این نوع از عشق و فداکاری نشان‌دهنده عمق احساسات انسانی است و می‌تواند به‌عنوان یک رفتار سخاوتمندانه در نظر گرفته شود.

در سمت دیگر و در دنیای معاصر که روابط انسانی به‌شدت تحت تأثیر عوامل مختلف قرار دارند، درک این نکته که گاهی اوقات بهترین راه برای ابراز عشق، فاصله گرفتن از شخص مورد علاقه است می‌تواند به نوعی از بلوغ عاطفی اشاره کند. این نوع عشق نه‌تنها به فرد مورد نظر احترام می‌گذارد، بلکه نشان‌دهنده شناخت عمیق فرد عاشق از نیازها و خواسته‌های طرف مقابل نیز هست. این نوع از فداکاری، رابطه و عشق به ما یادآوری می‌کند که عشق همیشه به معنای نزدیکی فیزیکی نیست، بلکه گاهی اوقات، عشق واقعی به معنای رهایی و احترام به آزادی طرف مقابل است. این تفکر می‌تواند در روابط ما تأثیر عمیقی بگذارد و ما را به سمت رابطه‌ای سالم‌تر و پایدارتر هدایت کند.

در نهایت، طبق این دیدگاه می‌توان نتیجه گرفت که عشق واقعی به معنای درک و پذیرش محدودیت‌ها و نیازهای دیگران است و این خود می‌تواند به شکل‌گیری رابطه‌هایی عمیق‌تر و معنادارتر منجر شود.

 

 

در رابطه‌ای هستی که نمی‌دانی باید بمانی یا بروی؟

یک مشاور حرفه‌ای می‌تواند به تو کمک کند تا احساساتت را بهتر بشناسی و تصمیم درستی بگیری. همین امروز با یک درمانگر صحبت کن و وضوح ذهنی پیدا کن.

آیا جدایی بهترین تصمیم است؟

قبل از هر تصمیمی، بهتر است احساساتت را پردازش کنی و با یک متخصص صحبت کنی. یک جلسه مشاوره رزرو کن و آرامش ذهنی پیدا کن!

 

 

این مقاله با عنوان I Love You, but I Don’t Think We Should Be Together در مجله The School of Life منتشر شده است. در تاریخ 30 بهمن 1403 توسط هیات مولفه تاو به فارسی بازگردانی شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *